تبلیغات اینترنتیclose
زمستان بود و برف ::خسته از صندلی ایستگاه (سید مهدی نژاد هاشمی)
پیچک ( سید مهدی نژاد هاشمی )
(م شوریده )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 3 بهمن 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 


زمستان بود و برف

**
.
خسته از صندلی ایستگاه و انتظار

پلک جا مانده بود

مدتی از نگاه

دلهره ، یاس ،اضطراب می کشید

سر به زیر، گیچ آه

غرق افکار خود بود و بس

عابری چون گذشت

بند افکار او گسست

سایه سنگین شد

تا نگاه کرد و دید

غمگین شد

رنج راه

باز هم اشتباه بود و بس

اشتباه

***
زمستان بود و برف

سوز سرما عذاب آور

دستها یخ زده و نفسها آخر

بر دو زانو افتاد

فریاد برآورد از درد

انعکاس صدایش پیچید

بهمنی در راه است


****

بوی گل رازقی چشیدن چه خوش است

برلذت آشیان رسیدن چه خوش است

گویند زمان اوج سردی نگاه

خود را به نگاه دوست دیدن چه خوش است

 


**


تویی فانوس شبهایم که تار است

توباشی همچنان عیشم به بار است

تویی بر بال احساس چکاوک

برایم خوش چو می خوانی بهار است

 

سید مهدی نژاد هاشمی

(م شوریده)

http://www.shereno.com/5436/5143/54757.html

برچسب ها : ,

موضوع : دفتر دل نوشته, | بازديد : 299